از جنگ نمیشود فرار کرد. توی خانهات نشستهای و بچههایت را برای رفتن به مدرسه آماده میکنی که یک دفعه صدای انفجار و لرزیدن شیشهها میچسباندت به دیوار. چارهای نداری جز این که بچههایت را بفرستی مدرسه و خودت را به اولین مرکز ثبت نام داوطلبان معرفی کنی. در واقع در چنین وضعی اصلاً به این فکر نمیکنی که جنگ خوب است یا بد. دوستداشتنی است یا نفرتانگیز.
یا این که پیش از رفتن به سر کار، رادیو را روشن میکنی تا آخرین اخبار را بشنوی. میبینی پیشوا، رئیس جمهور، یا دیکتاتور جاهطلب کشورت به نا کجا آبادی اعلان جنگ داده است تا کجا را از میان بردارد. دست خودت نیست، بالاخره دیر یا زود میآیند سراغت و به دروغ از تو میخواهند به کشورت خدمت کنی. از جنگ نمیشود فرار کرد!
تا وقتی که دنیا دنیا است و انسان انسان است، همیشه انسانهایی پیدا میشوند که میخواهند بخش بیشتری از دنیا را در چنگ داشته باشد. فکر میکند و نقشه میکشد. سخنرانی میکند و چند نفر یا چندین هزار نفر را با خود همراه میسازد، و بعد... .
ادامه...