نسخه چاپی ارسال به دوستان
     نوشته‌های پیشین     
‌سرهنگ
ترجمه اسدالله امرایی
داستانکی از کرولین‌ فورشه‌
‌مهلت‌
ترجمه: اسدالله امرایی
داستانکی از ‌ویل‌ بیکر
کُنج‌لب‌
مترجم: اسدالله امرایی
داستانکی از شیلا بری‌
کی، کی را می‌شناسد؟
ترجمه: علی عبداللهی
دو داستانک از برتولت برشت
سکوت درخشان
ترجمه: اسداله امرایی
داستانکی از اسپنسر هولست


  
تعویض کانال
برگردان اسدالله امرایی  ۱۳۸۷/۰۶/۱۷
داستانکی از «ای. اتلبرت میلر»

من و بابام بالش گذاشته‌ایم پشتمان. تلویزیون روشن است اما بی‌آن‌که به هم نگاه کنیم، حرف می‌زنیم. این‌طوری بهتر است، برای پدرم بهتر است، کلمه‌ای را که می‌خواهد پیدا می‌کند که درست مثل پیام‌های بازرگانی بین نفس‌هایش فاصله می‌اندازد. راحت‌تر است. یکی از آن لحظه‌های غریبی است که آپارتمان کوچک ما در محله‌ی برانکس خالی است. خواهرم با پسری قرار دارد که نمی‌تواند به خانه بیاورد. برادرم توی کلیسا شمع روشن می‌کند و دعاهایی می‌خواند که عمرش را درازتر نمی‌کند. مادرم توی فروشگاهی در محل به جای گوشت خوک، دنده‌ی بره می‌خرد. قیمت‌ها هم که به سلامتی ما هیچ ربطی ندارد. پدرم شغل آبرومندی توی اداره پست دارد. این معجزه‌ی آرامش، زمانی نصیب‌مان می‌شود که فیلم‌های قدیمی‌تماشا می‌کنیم که هیچ شباهتی به هویت امروزمان ندارد.



* E.Ethelbert Miller

لینک مستقیم
     نظر شما     
س.نخعی زاده ۱۸ شهریور ۱۳۸۷
این داستان در کتاب "خرده داستان ها"(ترجمه ی سارا و پژمان طهرانیان، تهران:مان کتاب،1387) نیز آمده است و با این اکثر کلمات در هر دو ترجمه یکی است،چیزی در آن یکی وجود دارد که در ترجمه ی آقای امرایی نیست.بد نیست مقایسه کنید.
عالی ۱۸ شهریور ۱۳۸۷
خسته نباشی...
محمدهادی حسینی ۱۸ شهریور ۱۳۸۷
عجب داستانکی بود.
ا.... ۱۸ شهریور ۱۳۸۷
چرا طرح نداره؟
اسدالله امرایی ۱۹ شهریور ۱۳۸۷
Changing the Channel E. Ethelbert Miller My father and I have pillows behind our backs. The television is on but we talk without looking at each other. It is better this way, easier for my father to find words, which interrupt his breath like commercials. It is one of those strange moments when our small apartment in the Bronx is empty. My sister is on a date with a boy she can"t bring home. My brother is at church lighting candles and saying prayers which will not lengthen his life. My mother is selecting lamb chops over pork in a nearby store, and the price has nothing to do with our health. Now is the time when my father has a good job in the post office and this miracle of rest is what we share while watching old movies that offer no resemblance to who we are. این متن اصلی داستان است که از کتاب میکروفیکشن کپی شده.برای اطلاع دوستانی که بخواهند متن اصلی را هم بخوانند.داستان به رابطه ی نا متعارف پدر و دختری مربوط است که تکه تکه به صورت پازلی کنار هم چیده می شود.اشاره آقای نخعی هم درست است این داستان را سارا و پژمان طهرانیان هم ترجمه کرده‌اند.شاید عده‌ای هم بعد ها ترجمه کنند.البته لازم است که یک نکته را یاد آوری کنم.این مجموعه پروژه‌ای دنباله دار است که من از چندین سال پیش شروع کردم.مجموعه فلش فیکشن با عنوان بهترین بچه عالم 10 سال پیش چاپ شد.بعد از آن مجموعه داستان ناگهان،بعد مجموعه داستان‌های 55 کلمه‌ای،بعد از آن گلوله و پلک داستان‌هایی در فاصله یک پلک بر هم زدن که به تازگی منتشر شده.تعدادی از داستان‌های مجموعه فلش فیکشن که الان متاسفانه نایاب است یکی دو سال پیش با ترجمه سارا و پژمان منتشر شد.این توضیح را فقط از باب روشن شدن تقدم و تاخر عرض کردم.
امیر رضایی ۲۰ شهریور ۱۳۸۷
مینی‌مال‌ها معمولا چکش می‌زنند توی صورت آدم!


     نظر جدید     

امتیاز شما :
 
عنوان : *
توضیح : *
* = ضروری


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام