نسخه چاپی ارسال به دوستان
     یادداشت سردبیر     
تعطیلی سه ماههٔ فیروزه
مرتضی کاردر
 
از همان اول قرارمان با مسؤولان بنیاد فرهنگی هنری فیروزه این بود که فیروزه نشریه‌ای حرفه‌ای در زمینهٔ ادبیات و هنر باشد که ‌بی‌توجه به گرایش‌ها و صف‌بندی‌ها‌ی فکری و محفلی حاکم در این عرصه از همهٔ‌ظرفیت‌های موجود استفاده کند و فضایی جدی و سالم در محیط وب فارسی فراهم آورد. در عین حال قرار بود بستر فراهم آمده جایی باشد برای معرفی و ورود هنرجویان و دانش‌آموختگان بنیاد فیروزه به فضای حرفه‌ای ادبیات و هنر. 
 
قضاوت با شماست، ولی خودمان که به پشت‌ِ سرِمان نگاه می‌کنیم می‌بینیم که تا اندازه‌ای در رسیدن به این دو هدف موفق بوده‌ایم. فیروزه پاتوقی برای طیف‌های مختلفِ نویسندگان و شاعران و مترجمان امروز ایران بوده است. سلیقه و گرایش فکری آنها نقش بازدارنده‌ای در انتشار مطالب‌شان در فیروزه نداشته است؛ بین‌العباسینی بوده است برای خودش. علاوه بر این  کم  نبودند کسانی که کارشان را با فیروزه آغاز کردند و اکنون اینجا و آنجا قلم می‌زنند و به هر حال وارد عرصهٔ حرفه‌ای شده‌اند. ادامه...
     آخرین‌های این بخش     
دختربچهٔ بدجنس
‌اخراج‌ سرِ صبحانه‌
‌سرهنگ
‌مهلت‌
کُنج‌لب‌


  
اشک تمساح
برگردان علی عبداللهی  ۱۳۸۷/۰۶/۱۴
دو داستان‌ کوتاهِ کوتاه از «روزه آوسلندر»

نامیرایی
یک وقتی از یک زن کولی دستمالی خریده بودم که مرا غیب می‌کرد. بابت آن یک‌چهارم روح نامیرایی خودم را به او فروختم. به هر حال سه‌چهارم نامیرایی برایم کافی است. نمی‌دانم قادر مطلق چطوری حساب و کتاب خواهد کرد اما امیدوارم آن بالا، یک‌چهارم کمتر رنج بکشم. یک روح کامل و دست‌‌نخورده توی این کره‌ی خاکی غیرقابل تحمل است. خوشحال و خوشبخت بودم از این که دست‌کم از خیر یک‌چهارم روحم می‌گذرم و خلاص می‌شوم، در عوض می‌توانم به صورت نامرئی دور دنیا را بگردم. با این شیوه از نیت واقعی دوستانم باخبر می‌شوم. دیر یا زود به این نتیجه می‌رسم که این یکی یا آن یکی دوستم، همه چی هستند برایم، الا دوست. اما وقتی آدم فقط مالک سه‌چهارم روح اش باشد، البته که یک‌چهارم کمتر درد می‌کشد.

طرح از سید محسن امامیان

اشک تمساح
سوپ خود را با اشک‌های تمساح، نمک می‌زنم. تمساح، هدیه‌ی روز تولد من است که حالا در آشپزخانه نشسته و دارد زارزار می‌گرید، چون من غذایی را که باب دندان اوست، یعنی غذای گوشت آدم نمی‌پزم. من ادبیات به خوردش می‌دهم. هرچه برایش می‌خوانم، درجا می‌بلعد، غیر از شعر. می‌گوید شعر را نمی‌تواند هضم کند.

طرح از سید محسن امامیان

* Rose Ausländer

لینک مستقیم
     نظر شما     
salam ۱۶ شهریور ۱۳۸۷
نامیرایی ؟باید کلمه ی بهتری هم واسش باشه ناتاناییل
رضا حاجیانی ۱۶ شهریور ۱۳۸۷
زیبا بود .هر دو کار. ترجمه هم روان بود . آقای عبدالهی را به شعر و ترجمه می شناسیم . نام این نویسنده را نیز به خاطر می سپاریم
Yeganeh Khoie ۱۶ شهریور ۱۳۸۷
They were great. so simple, deep and beautiful... Are they translated from German? Ich bin so begeistert:)
namirayi ۱۶ شهریور ۱۳۸۷
khob bod
یک دوست ۱۶ شهریور ۱۳۸۷
هر دو داستان خیلی جالب بودند: کوتاه، بدیع و پر محتوا. ترجمه هم خوب است، اما دوست عزیز بهتر بود از ترکیب غیر قابل + صفت استفاده نمی کردید، چون این ترکیب در فارسی چندان درست نیست. به جای غیر قابل تحمل بهتر است بنویسیم "تحمل ناپذیر". با آرزوی موفقیت برای شما
چه با مزه ۱۶ شهریور ۱۳۸۷
خیلی با مزه بود و باحال . در عین سادگی.
میلاد نظری ۱۶ شهریور ۱۳۸۷
طرح‌ها خیلی جالب نبود. بر خلاف دفعات قبل.


     نظر جدید     

امتیاز شما :
 
عنوان : *
توضیح : *
* = ضروری


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام