نسخه چاپی ارسال به دوستان
     یادداشت سردبیر     
تعطیلی سه ماههٔ فیروزه
مرتضی کاردر
 
از همان اول قرارمان با مسؤولان بنیاد فرهنگی هنری فیروزه این بود که فیروزه نشریه‌ای حرفه‌ای در زمینهٔ ادبیات و هنر باشد که ‌بی‌توجه به گرایش‌ها و صف‌بندی‌ها‌ی فکری و محفلی حاکم در این عرصه از همهٔ‌ظرفیت‌های موجود استفاده کند و فضایی جدی و سالم در محیط وب فارسی فراهم آورد. در عین حال قرار بود بستر فراهم آمده جایی باشد برای معرفی و ورود هنرجویان و دانش‌آموختگان بنیاد فیروزه به فضای حرفه‌ای ادبیات و هنر. 
 
قضاوت با شماست، ولی خودمان که به پشت‌ِ سرِمان نگاه می‌کنیم می‌بینیم که تا اندازه‌ای در رسیدن به این دو هدف موفق بوده‌ایم. فیروزه پاتوقی برای طیف‌های مختلفِ نویسندگان و شاعران و مترجمان امروز ایران بوده است. سلیقه و گرایش فکری آنها نقش بازدارنده‌ای در انتشار مطالب‌شان در فیروزه نداشته است؛ بین‌العباسینی بوده است برای خودش. علاوه بر این  کم  نبودند کسانی که کارشان را با فیروزه آغاز کردند و اکنون اینجا و آنجا قلم می‌زنند و به هر حال وارد عرصهٔ حرفه‌ای شده‌اند. ادامه...
     آخرین‌های این بخش     
دختربچهٔ بدجنس
‌اخراج‌ سرِ صبحانه‌
‌سرهنگ
‌مهلت‌
کُنج‌لب‌


  
پالتوی پوکا و سندل سر هیچ و پوچ
برگردان علی عبداللهی  ۱۳۸۷/۰۵/۲۶
داستانکی از «ولفرام زیبک»

- امروز دیگه بابابزرگ چه‌ش شده؟
- نمی‌دونم، شاید بازم فیلش یاد هندوستان کرده. وقتی یاد قدیما می‌افته، همه‌ش این‌طوری می‌شه!
- قدیما همه‌چی بهتر بوده؟ آره پدربزرگ؟ داری به قدیما فکر می‌کنی؟
 پدربزرگ نگاه سرزنش‌آمیزی به نوه‌های جوان خود می‌اندازد و ساکت می‌ماند.
- سال 68 راس‌راسی انقلاب کردی پدربزرگ، نه؟ کرور‌کرور آدم ریختین تو خیابونا و علیه رژیم پلیسی‌مون تظاهرات کردین؟
صدای قهقهه.
- با اون کفشای ورزشی و پالتوهای "پوکا" تون؟
- اسم اون پالتوهامون، پارکا بود نه پوکا!
- چه فرقی می‌کنه؟ چیزی هم این وسط گیرتون اومد بابابزرگ؟ قدیما، اون وختا که همه‌چی بهتر بود؟
طرح از سید محسن امامیان قهقهه‌ی دو نوه با هم.
پدربزرگ رویش را برگرداند تا کسی قطره‌های اشکی را که از چشم‌هایش جاری شده بود و توی ریش و سبیلش می‌غلتید، نبیند؛ ریش و سبیلی که از سال 68 تا به حال نتراشیده بودش.
تمام مردم، در جایگاه این دو نوجوان شیک‌پوش، احساس همدردی می‌کنند.
- خب بابابزرگ، واقعا معرکه بوده. انگار چه کلمات قصار جالب و شعارهای بجایی از خودتون درمی‌آوردین. تند و تیز و سریع. راستی، قضیه بوی گندِ زیر سندل چی‌چی بوده؟
- چه فرقی می‌کنه مگه، اون‌موقع چه تیپای مسخره‌ای می‌زدین. راسته بابابزرگ که چند ماه پا توی آرایشگاه نذاشته بودین؟
- «چه گوارا» رفیقت بوده، نه؟ همونی که عکسش توی اتاقته؟ اون هم ردا می‌پوشید؟ موقعی که پا‌به‌پای «هاینریش بل» روی زمینای «موت لانگن» از سرما یخ زده بودی، چه گوارا هم اون دور و ورا بود؟
قهقهه‌ی زورکی نوه‌ها، تمامی ندارد.
پدربزرگ بی‌آن‌که لب از لب واکند، بلند می‌شود و اتاق را ترک می‌کند.
- دیدی حالا چه جور هم بهش توهین کردی؟ ردا! انگار ردا می‌پوشیده! اونایی که ردا می‌پوشیدن، کسایی دیگه بودن. از یه قماش دیگه. توی عکس هم حتی همین یارو کلاه پارتیزانی داره.
- واسه‌ی من همه‌ی اینا اندازه‌ی یه هل پوک نمی‌ارزه. حتی اگه سندل‌هاشو جای کلاه می‌ذاش سرش. می‌فهمی؟
- واسه‌ی من همه‌شون یه هل پوک هم نمی‌ارزه!
در این بین پدربزرگ پشت پورشه‌اش می‌نشیند و استارت می‌زند. چرخ‌ها از زمین کنده می‌شوند. به کافه‌ی «ریشتوک» می‌رسد. یک نیم‌لیتری تلخاب سفارش می‌دهد. کافه‌چی که ریش و سبیلی عین پدربزرگ دارد، همراه بطری یک روزنامه هم برایش می‌آورد.
- بگیر و بخون! راجع به جوونامون نوشته. چه سرحال و تیز و زبر و زرنگ هستن و همه‌شون از دم می‌خوان عین "بوریس بکر" بشن.
آن شب پدربزرگ را گرفتند و به بازداشتگاه بردند. به جرم بر هم زدن نظم عمومی و به بارآوردن کلی خسارت مادی.

* Wolfram Siebek

لینک مستقیم
     نظر شما     
مهراوه دادگر ۲۸ مرداد ۱۳۸۷
طرح زیبایی برای داستان کشیده شده است. آیا گالری آن‌لاین از طراحیهای ایشون وجود داره؟
هجو کهنه -انقلابی ها ۰۳ شهریور ۱۳۸۷
موضوع خیلی امروزی یه و به جا گزینش شده. از هوشمندی مترجم برای انتخاب این داستان ممنونم.
گالری آنلاین ۰۵ شهریور ۱۳۸۷
قابل توجه بازدیدکنندگان گرامی : بزروی گالری آنلاین آثار آقای امامیان افتتاح و به اطلاع خواهد رسید. شما می توانید نقد ونظرات سازنده خود را به آدرس الکترونیکی ایشان ارسال نمایید. emamian59@gmail


     نظر جدید     

امتیاز شما :
 
عنوان : *
توضیح : *
* = ضروری


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام