نسخه چاپی ارسال به دوستان
     یادداشت سردبیر     
تعطیلی سه ماههٔ فیروزه
مرتضی کاردر
 
از همان اول قرارمان با مسؤولان بنیاد فرهنگی هنری فیروزه این بود که فیروزه نشریه‌ای حرفه‌ای در زمینهٔ ادبیات و هنر باشد که ‌بی‌توجه به گرایش‌ها و صف‌بندی‌ها‌ی فکری و محفلی حاکم در این عرصه از همهٔ‌ظرفیت‌های موجود استفاده کند و فضایی جدی و سالم در محیط وب فارسی فراهم آورد. در عین حال قرار بود بستر فراهم آمده جایی باشد برای معرفی و ورود هنرجویان و دانش‌آموختگان بنیاد فیروزه به فضای حرفه‌ای ادبیات و هنر. 
 
قضاوت با شماست، ولی خودمان که به پشت‌ِ سرِمان نگاه می‌کنیم می‌بینیم که تا اندازه‌ای در رسیدن به این دو هدف موفق بوده‌ایم. فیروزه پاتوقی برای طیف‌های مختلفِ نویسندگان و شاعران و مترجمان امروز ایران بوده است. سلیقه و گرایش فکری آنها نقش بازدارنده‌ای در انتشار مطالب‌شان در فیروزه نداشته است؛ بین‌العباسینی بوده است برای خودش. علاوه بر این  کم  نبودند کسانی که کارشان را با فیروزه آغاز کردند و اکنون اینجا و آنجا قلم می‌زنند و به هر حال وارد عرصهٔ حرفه‌ای شده‌اند. ادامه...
     آخرین‌های این بخش     
دختربچهٔ بدجنس
‌اخراج‌ سرِ صبحانه‌
‌سرهنگ
‌مهلت‌
کُنج‌لب‌


  
چیز مهمی نیست
برگردان علی عبداللهی  ۱۳۸۷/۰۵/۱۹
چهار داستانک از پیتر بیکسل

پیتر بیکسلغیبت
مردی داشت تعریف می‌کرد که چه‌طوری می‌خواستند کلکش را بکنند. چه‌جوری کَت و کولش را بسته بودند و لوله‌ی‌ اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشته بودند و داد می‌کشیدند. او الان زنده است و دارد تعریف می‌کند.
ما هم زنده هستیم و داریم گوش می‌دهیم.

***
 
عدالت
مرد مستی که روی نیمکت پارک نشسته بود - آن روز هوا بدجوری سرد بود- گفت:
«اون یارو رو یادت میاد؟»
اسم یکی را گفت «همونی که 25 سال پیش کلک زنشو کند؟»
من گفتم: «نه!»
گفت: «اون من بودم» بعد اضافه کرد: «قضیه‌ی مربوط به 25 سال پیش یادت هس؟»
عصر- هوا گرم بود- این فکر دارد عذابم می‌دهد که نکند حرفش را درست نفهمیده‌ام.

***
 
چیز مهمی نیست
روزی زنی از آسمان به زمین افتاد. شاید روی شاخه‌ی درختی گیر کرده و بعد روی دست‌های فرانتس گروتر افتاده باشد. مرد آن‌جا وایستاده بود، زنی روی دست‌هایش. همه می‌گفتند این که چیز مهمی نیست.
من گفتم البته چیز چندان خوشایندی هم نیست.
و فرانتس گروتر آن‌جا وایستاده بود، زنی روی دست‌هایش، چه موهایی، چه بر و رویی، چه هیکلی، و حالا من از خودمان می‌پرسم، چه‌طوری می‌خواهیم این قصه را تمام کنیم. ولی در همین لحظه، قصه خودش به آخر می‌رسد و فرانتس گروتر آن‌جا وایستاده، زنی روی دست‌هایش.

***
 
توضیح
صبح برف بارید.
کاش می‌شد خوشحال بود. کاش می‌شد کلبه‌های برفی درست کرد یا چند آدم برفی و می‌شد آن‌ها را مثل نگهبان جلوی خانه گذاشت.
برف آرامش‌بخش است. همه‌ی خاصیتش همین است و می‌گویند اگر آدم توی برف چال شود، تنش گرم می‌ماند. اما برف توی کفش‌ها رخنه می‌کند. ماشین‌ها را از حرکت بازمی‌دارد. قطارها را از خط خارج می‌کند و دهکده‌های دورافتاده را تنها می‌گذارد.


* Peter Bichsel
این چند داستانک با هفتاد داستان و داستانک دیگر در کتاب «کتیبه‌ی کلاغ‌ها» درانتشارات «لحن نو» به همین قلم منتشر خواهد شد.

لینک مستقیم
     نظر شما     
کتیبه‌ی کلاغ‌ها رو حتما می خرم ۲۰ مرداد ۱۳۸۷
به به
فرهاد مهرگان ۲۰ مرداد ۱۳۸۷
سپاسگزار و بسیار عالی بود البته اگر من ترجمه می کردم به نحوی دیگر بود نه بهتر از این متن
عدالت ۲۰ مرداد ۱۳۸۷
درود جناب عبداللهی گرامی، گمان کنم در ترجمه یا تایپ جمله‌ی نخستِ داستانکِ «عدالت» اشتباهی رُخ داده باشد. اصلِ جمله چنین است: "Der Betrunkene auf der Parkbank - der Morgen war sehr heiß - sagte بنابرین «آن روز هوا بدجوری گرم بود» برگردانِ صحیح آن جمله‌ی معترضه است. با سپاس نیما (اندیشه و خیال) www.nimahp.blogfa.com
خیلی روون و قشنک ۰۳ شهریور ۱۳۸۷
لحن قصه ها خیلی خوب به فارسی در اومده. با فارسی عالی .مثل همیشه.
Dastanak ۱۸ شهریور ۱۳۸۷
ba salam be aghaye Abdollahi gerami, tarjome khoobi bood va khaste nabashid. Gilda
ح.فارسی ۲۶ شهریور ۱۳۸۷
با تشکر فراوان از شما. اما داستانک عدالت کمی در ترجمه مشکل دارد.با ارزوی موفقیت


     نظر جدید     

امتیاز شما :
 
عنوان : *
توضیح : *
* = ضروری


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام