نسخه چاپی ارسال به دوستان
     نوشته‌های پیشین     
کی، کی را می‌شناسد؟
ترجمه: علی عبداللهی
دو داستانک از برتولت برشت
سکوت درخشان
ترجمه: اسداله امرایی
داستانکی از اسپنسر هولست
دو بخشش
ترجمه: علی عبداللهی
دو داستانک از برتولت برشت
سخنرانی شهردار شهر خواهرخوانده‌ در اتاق بازرگانی کلامات فالز اورگون در دسامبر 1976
ترجمه: اسدالله امرایی
داستانی از مایکل مارتون؛ برنده‌ٔ جایزه بهترین داستان کوتاه 1986
کندی در باریو
ترجمه: اسداله امرایی
داستانکی از خودیت اورتیس کوفر


  
انتظار
برگردان اسدالله امرایی  ۱۳۸۷/۰۵/۰۳
داستانی از پگی مک‌نالی

کم‌‌درآمدترین معلم حق‌التدریسی ناحیه، پنج روز هفته با ماشین مرکوری دست دوم پدرش به تقاطع خیابان هاو و هفتاد و نهم می‌رود، سرعت ماشین را کم می‌کند، با گل و شُل از رمپ می‌گذرد و وارد پارکینگ مدرسه‌ی متوسطه‌ی پاتریک هنری می‌شود که در آن یک بند درس می‌دهد، بی‌آنکه فرصت قهوه و استراحتی باشد، آزرده می‌شود و بعد یاد قرار دیشبش می‌افتد و آرزو می‌کند کار به جاهای بهتری بکشد، مثلا عشق، پا تند می‌کند خودش را به دفتر می‌رساند و لیست حضور و غیاب را برمی‌دارد، لیستی که نمی‌تواند با منوی مخصوص کافه‌تریایی مقایسه‌اش کند که قهوه‌ی مخصوصش حال او را جا می‌آورد و دلش می‌خواهد یکی که می‌آوردش از آن دونات‌هایی بیاورد که خیلی دوست دارد، دست‌کم از درس دادن به کلاس هفتمی‌ها و توضیح معنی شعر بیشتر دوست دارد. به هر حال معلم حق‌التدریسی است و کارش که تمام می‌شود، به سمت جنوب راه می‌افتد و به خانه‌ی پدرش می‌رود که سر شام از او می‌پرسد کارش چطور است و او هم می‌گوید خوب است و پدرش می‌گوید که بعد مدتی استخدام رسمی‌ می‌شود و حقوق و مزایای ثابت می‌گیرد، اما او می‌داند که درس دادن در آن مدرسه یعنی چه و دوست دیشبی‌اش زنگ می‌زند که بپرسد گرفتار است یا نه، می‌گوید کار دارد، چون به پدرش قول داده که ماشینش را بشوید و از وقتی مادرش مرده قول‌هایی که به پدرش می‌دهد خیلی مهم است، به علاوه این کمترین کاری است که می‌تواند بکند، برای او که ماشین را هفته‌ای پنج روز می‌دهد تا به سمت دریاچه‌ی بزرگ و ضلع‌ شمال شرقی خیابان هاو و هفتاد و نهم برود و باقی را هم که می‌دانید.

* Waiting by Peggy McNally

لینک مستقیم
     نظر شما     
حاجی ۰۵ مرداد ۱۳۸۷
چه داستان نسبتا مسخره ایی. خیلی حال کردم باش.
یک دوست ۰۶ مرداد ۱۳۸۷
فکر می کنم به جای رمپ کلمه بهتری هم می شد پیدا کرد که فارسی باشد. در ضمن عبارت "مثلا عشق" حرف ربط "به" می خواهد چون شما فعل رو حذف کردی یعنی باید می نوشتید. مثلا به عشق. دلش می‌خواهد یکی که می‌آوردش ... این جمله چندان ساختار درستی ندارد. به هر حال نظر من این است که ترجمه از اصل داستان خیلی ضعیفتر است. به امید موفقیت
جالب و جدید ۰۶ مرداد ۱۳۸۷
برای ما تنبل های امروزی که حوصله نداریم, همچین داستان هایی لازم است. هرچند نمی دانم می شود اسم این گزارش مانند را داستان گذاشت یا نه. به هر حال بهترین قسمت آن چیزی شبیه شوک در آخر داستان بود:"بقیه اش را که خودتان می دانید!!!" خیلی باحال بود. حتما ادامه دهید!
...... ۰۸ مرداد ۱۳۸۷
kheili jaleb nabud.


     نظر جدید     

امتیاز شما :
 
عنوان : *
توضیح : *
* = ضروری


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام