- سلام و بی هیچ تمهید و دیباچه: آقای مؤید کی زاده شدید؟ - بسم الله الرحمن الرحیم. هفتم تیرماه هزار و سیصد و بیست و دو.
- کجا؟
- نجف اشرف
- نجف اشرف؟
- دوستی دوست، پدر را به آنجا کشاند. پدر ایرانی و روحانی بود و مادر زار از ستمبارگی جهان و سیاهپوش همیشه. او هم ایرانی. و پدر ربانی بود، علم و اجتهادش را آیات بزرگ گواه بودند و اجازۀ اجتهاد از آقا سیدابوالحسن اصفهانی، آیتالله نائینی، آقا ضیاءالدین عراقی، آقا شیخ شعبان دیوشلی، آقا جمالالدین گلپایگانی و... داشت و استاد پدر نیز آقا شیخ مرتضی طالقانی بود و پدر راه مرجع شدن را برنگزید و میگریخت و راهی دیگر را و سلوکی دیگر را دوستتر داشت. هرچند آسان با همگان بود و امام(ره) که به نجف دور داشته شدند (آقایان ندانسته بودند که فرمان خدا را به انجام میرسانند، تا نزدیکش بدارد) بر پدر وارد شدند و پدر ایشان را در بر گرفت. هرچند بود در نجف اشرف ـ باز پیشتر گفتم ـ سایۀ اولی بودن آن سایه/ بام سیب بود که آنجا که در آن زاده شدم و یک بار «در زندگی نوشتم»، نوشتم: زادگاهم گاهوارهای هارمونیک از تابش و آوا و آوا نوشت بود.
- جایگاه پدر برای تو و آغوش؟
- کتابخانۀ پدر، مهد کودکیام بود. نواخت چشم بود. موسیقی خوابگاه هم در سکوت نیمهشبان ترنیمهای محرمانه بود. باز هم گفته بودم/ پدر، نیایش میکرد/ گاهی از متن هموار و آبی ترنیمها، دریا باری از صدای کلام و چرخش فروچکان اشک برمیآمد و چنان بالا میگرفت که صدای فروچکان آن را میشنیدم/ باز هم گفته بودم: تا سیکل اول دبیرستان آنجا بودم/ ایرانیان دبستان و دبیرستانی به نام «علوی ایرانیان» داشتند و من از آنجا داد و ستد کلمات را آغاز کردم/ و همین نام «علوی ایرانیان» کار خودش را کرد/ پس آنگاه به ایران آمدم. به لاهیجان و تاکنون در آن به سر میبرم مگر یازده سال که اینجا آنجا بودم به مأموریت اداری یا تحصیل دانشگاهی که در اصفهان سپری شد.
- شعر از کجا آغاز شد؟
- از آنجا. از بام سیب. شگرف، شگفتی واژۀ گلنار و کمی ماه، آغاز شد/ در صحن حرم امیرمؤمنان. پدر شگفتی را با «روشنی طلعت تو ماه ندارد» سریان فرمود/ و گام به گام دست دل و جانم را میگرفت.
- آموزش شعر هم میداد؟
- «کاری به کار چیزهای دیگر نداشته باش. حرفهایش به کنار. سلاست گفتارش را بگیر.» ایرج میرزا را میگفت پدر/ و به همینسان/ نشریات ایرانی به وفور میرسیدند/ آنگاه نیما دریافت شد. فرزندان ناخلفش که از فرزندان خلفش خلفتر بودند/ و آنجا هم نازکالملائکه بود و نزار قبانی و شعر ترجمه. شعر متعال ترجمه/ به ایران که رسیدم میدانستم سرایش دارم/ شاملو. فروغ به بسیاری. و رؤیایی و احمدی به شدت حضور یافتند و من این شدم که نیست. اما همچنان نشان طعم گندم دامن مرا گرفته است و من همچنان دچار میتوانم: من و شعر و مسلمانی!
- پیوست این من و این شعر و این مسلمانی از چیست/ کیست؟
- من یک مشخصاتی دارد. مسلمانی هم مشخصاتی دارد. این دو با هم داد و ستد دارند. به جایی میرسند و تبدیل میشوند به چیزی واحد. اگر در لایههای رویی و دور مفارقاتی از خود نشان میدهند، بیگمان در لایههای درونی با هم عجین شده و یکی شده، به هستی واحدشان ادامه میدهند. همینطور شعر به عنوان شخصیتی مستقل از شاعر، با شاعر داد و ستد دارد. زمانی که این شاعر در درون خودش با مسلمانی واحد باشد، بیگمان باید شعرش تأویل مسلمانی داشته باشد.
- به نظر شما این شعر ذاتاً میتواند با مدرنیسم هم وحدت داشته باشد؟ شعر مسلمان میتواند با جهان مدرن هماهنگی داشته باشد؟
- اگر راستایی (من این واژه را به جای «بر حق» به کار میبرم) وجود نداشت، آن داد و ستد اولیه که از آن گفتم رخ نمیداد. برای هر شاعری با هر باوری، این باور وجود دارد که شعر، مسلمان است یا نصرانی است یا در برابر پیامبری ملحد سر تسلیم فرود آورده است... و همۀ اینها همۀ شعرها را، حتی آنهایی را که با نحلۀ خودشان یکسانی ندارند میتوانند چنین بنگرند. من همانگونه که میگویم یکتا خداوند است و خداوند یکتاست و یکتا مسلمان است، شعر را مسلمان میدانم در نطفۀ خودش. اما در تعبیر و تفسیر و برداشت شخصیام مدرنیسم را پدیدهای جدید نمیانگارم. هرجا که شعر ناب یا هنر خالص وجود داشت بیگمان جانمایهاش مدرنیسم بود. بدیهی است مدرنیسمِ مدرنیته تنها شکلی از مدرنیسم است.
- اما جهان مدرن که پدیدۀ جدیدی است! نه؟ و مشخصات خود را دارد. آیا آن شعر که شعر شماست با این جهان که در آن هستید هماهنگی درونی دارد؟
- بله! دارد. به همین دلیل ما شعرهای بلیتس را میخوانیم. زیرا حتی وقتی دچار رؤیازدگی میشویم و جامۀ هزار سال پیش را به تن میکنیم، انسان امروزی هستیم. و بیگمان وقتی خود را دوست میکنیم با سافو، سافو هم جامۀ امروزی دارد و متوقف است در بیزمانی خویش!
- پس در این میان نسبت شعر به طور ماهوی با کلام خدا چیست؟ آیا خدا جاری است در کلام شاعر، این باشد یا آن؟ و بگویم مقصودم از کلام خدا تنها آن رسم اسم اسم نیست، میدانی که ما کلمهایم، درخت کلمه است، موسی کلمه است، خورشید کلمه است، گل سرخ، خود گل سرخ کلمه است و ما گفتوگو بودیم و جهان گفتوگوی اوست.
- شاعر هست و به فراوانی هست. این هستی مآلاً میتواند هیچ ارتباطی با شعر نداشته باشد. اینان بیشترشان ـ چه بگویم؟ ـ بیش از کششی ویژه برای جذب گمراهان نیستند. اما آن بخش دیگری که میماند زنهاریانند (امناءاند) زنهار گرفتهاند و زنهار میبخشند و برای همین پاداش دارند و پاداششان ویژه است: «و لهم اجر غیرممنون» به گمان من یک شعر را بیتوجه به شاعرش میتوانی برگیری و در بخشی از آن اگرچه اندک روشنایی ببینی و این روشنایی خود نزد آن واسطه که نامش شاعر است میتواند باشد؛ حتی اگر خود آن شاعر کل این مقوله را به دلیل تاریکی مشرکانهاش نپذیرد! چنین بخشی که بیگمان نزد شاعر الهی بیشتر است و به فراوانی یافت میشود اگر خود قرآن صاعد نباشد، بیگمان بازتاب زلزلۀ پذیرش روحی قرآن نازل است.
- در این صورت باید بپرسم شعر را غیب میسازد یا حضور؟
- حضور شاعر در غیب یا به گزینشی والا ـ نه به کوششی فرودست ـ آمد غیب در حضور است. «هست»ی که جامهای دیگر به تن میکند به کششی فرادست و به کوششی فروتن و پذیرنده.
- حال یک گام اینجایی شویم، در واقع پس از معرفی نخست با پرسشها پرتاب شدیم در مفاهیم بنیادین و آنسویی و ریشۀ شعر، حال به زمان بازگردیم. البته دلم میخواهد نه بر طریق کلیشه از کودکی به جوانی و میانسالی و اکنون بیاییم که از اکنون و زمان و رویدادها و در جهان بودن و در کنون اکنونیان زیستن بیاغازیم در این نیمروز گفتوگو، و به آغازگاه آن سفر کنیم به زمانهای جوانی. پس از حال بگویید: شعر شما در دو فضای قبل و بعد از انقلاب مشمول چه تغییراتی شد؟
- بیگمان دگرگونی بود. هست. رونده را هر دم و دمنده را در هر گام رخدادی و رخنمودی است که او را میبخشد و از او میستاند. در چنین سیری خواه ناخواه دگرگونی چیره است. کار نقد است که به شعر پیش و پس از انقلابم بنگرد. کار نقد ویژگیهای خودش را دارد. من از آن نگاه به شعر دورم. بیخویشی پیامد ربایش شعر، فراغت تأملانگیزی