نسخه چاپی ارسال به دوستان
     نوشته‌های پیشین     
تصادف
حسین معززی‌نیا
نادر، نادر بود
عبدالله حسن‌زاده آملی
کنسرت‌های تصویری، نمایش‌های صوتی
علیرضا پورامید
تفکر کافه‌ای در موسیقی
دو قطره اشکم را از صفحه‌ی کاغذ پاک نمی‌کنم
سیروس نوذری
به یاد منصور برمکی
توهم زیبایی‌شناسی بومی
حمیدرضا ابک


  
دو قطره اشکم را از صفحه‌ی کاغذ پاک نمی‌کنم
سیروس نوذری  ۱۳۸۷/۰۲/۱۹
به یاد منصور برمکی

سیروس نوذریاین مطلب به بهانه‌ی بزرگداشتی که بیست و ششم اردبیهشت‌ماه
برای منصور برمکی برگزار می‌شود نوشته شده است.


از این شامگاه
چیزی بر جهان افزوده شد
ماهی که دیگر نمی‌تابد
 
(۱)
ایرج صف‌شکن تلفن زد که منصور برمکی در حال احتضار است و در بیمارستان سعدی شیراز. و این به نیمه‌ی پاییز بود. آن جور که او به من می‌گفت گویا شاعر دم‌دمای مرگ است و شتابناکِ رفتن. برخاستم و به راه افتادم که پیش از آن در چرت بعد از ظهر بودم.

(۲)
بیمارستان٬ همیشه بیمارستان است؛ کسالت‌بار٬ و از در و دیوار پاکیزه‌اش اندوه می‌بارد و اضطراب که این دو همزاد همیشگی هم‌اند و بی‌گمان هر آدم اهل درد٬ همنشینی این دو را تا مغز استخوان احساس کرده است.
منصور برمکی آن‌جا بود. بلند بالا با سری بزرگ٬ صورتی استخوانی، موهایی پرپشت و جوگندمی، تمیز و آراسته که همسرش تازه حمامش داده بود. شاعر بی‌رمق، زرد و زعفرانی دراز به دراز بر تخت افتاده بود با یرقان چندین و چند ساله‌اش که گریبانش را رها نمی‌کرد.
همسرش تکیده‌زنی بود سفید و بور که هنوز بار سنگین وظیفه‌اش را به دوش می‌کشید؛ بار سنگین حضور شاعر و یک عمر سرکشی او را با بغض و سکوت سالیانش.

(۳)
گمانم سال ۱۳۵۶ بود که در خانه‌ی فرهنگ شماره ۲ شیراز برای حضور منصور برمکی شب شعری برگزار شد. در همان سال برای مهدی حمیدی شیرازی، بیژن سمندر، علیرضا میبدی، عبدالعلی دست‌غیب، جلسات شعرخوانی و سخنرانی برگزار شد که این همه به همت زنده‌یاد جواد ابوالاحرار مسئول آن خانه‌ی فرهنگ ترتیب می‌یافت.
شاعر، پشت تریبون رفت و شعرهایش را خواند. او در آن دهه و دهه پیش از آن، شاعر بسیار مشهوری بود. شعر متعهد او به شعر شاعران بزرگ دهه چهل پهلو می‌زد. اهل نقد، شعر او را با شاملو مقایسه می‌کردند اما نمی‌نوشتند.
آن شب شعر "دریا دلان"‌اش  را خواند که شعر شناخته شده‌ای بود. من که در آن روزگار ده سالی از دوران برومندی او جوان‌تر بودم میان جمعیت به گوشه ای نشسته٬ شگفت‌زده و با صدایی بلند از او خواستم آن شعر را بار دیگر بخواند. خواند و با چه اشتیاقی، که خود را در مقام شاعر خلق می‌دید.
به یاد نمی‌آورم آن شب چه کس، چه گفت که شاعر پاسخش داد که: ای کاش اصلا دیوار نبود تا پنجره‌ای باشد. صد البته او به اختناق آن سال‌ها اشاره می‌کرده، وجهی از رفتار روشن‌فکری آن دوران. اما گذر روزگاران چنان بر سر او آورد که دیگر مجال حضوری نیافت تا جایی، شبی شعری بخواند تا یک‌بار دیگر از آرزوی ویران‌شدن دیوارها بگوید.

(۴)
وقتی دفتر شعر "ریشه‌های ریخته" او در مجموعه‌ی حلقه‌ی نیلوفری منتشر شد، هیچ صدایی برنخاست، هیچ کس درباره‌ی شعر او ننوشت. و این به سال ۱۳۷۱ بود. او نیز چون دیگر شاعران، ندیده گرفته می‌شد. نه این که دیگر شاعر نباشد که بود و تا مغز استخوان اما زمانه دگر گشته بود و روزگار٬ این قبیله را بر نمی‌تافت، چه کوچک، چه بزرگ و چه او که بی‌تردید شاعر قدری بود.

(۵)
انزوای او انزوای هنرمندان نسل او بود. خبر دارم که شعر می‌نوشت و خوب هم می‌نوشت.
- نقل قول می‌کنم از ایرج صف‌شکن شاعر٬ اما نه کسی شوق خواندن داشت و نه او شوق انتشار شعرهایش را٬ رابطه‌ای دو سویه، بازار عرضه و تقاضا٬ بده و بستان...
مردم دیگر شاعران را نمی‌خواهند و شاعران که جز نوشتن وظیفه‌ای ندارند٬ شعرهای‌شان را درانزوا می‌سرایند. و تنها و تنها برای دیوار اتاق‌شان روخوانی می‌کنند. دیگر جایی گوش مفت و مجانی پیدا نمی‌شود که گوش‌ها پیش‌فروش شده‌اند٬ مگر که اجباری در میان باشد که اکنون چندان تالار و سخنران هست که دیگر جایی برای شاعران باقی نمانده است.

(۶)
برمکی متعلق به نسل شاعرانی است که در دهه چهل به عنوان شاعران متعهد شناخته می‌شدند با چهره‌هایی عبوس که خشم و اعتراض جان‌شان را تسخیر کرده بود و بازتاب آن، شعری تلخ و گزنده بود که جهان را بی‌دریچه و باد می‌دید. کار منصور اما به آن‌جا کشید که دیگر حضوری نداشته باشد. البته نه در عمل شاعری که در میان جماعتی که بده بستان‌های تازه‌ی خود را یافته بودند و در آن هیاهو و معرکه‌گیری محلی برای او و امثال او وجود نداشت.
با من شش نفر بودیم که دور تخت شاعر جمع شده بودیم: ایرج مهیمنی شاعر و نویسنده، فیض‌الله شریفی منتقد٬ ایرج صف‌شکن شاعر٬ همسر منصور و من. در اتاقی بزرگ با هفت تخت دیگر در آن٬ با هفت بیمار دیگر که در خاموشی خود درد می‌کشیدند و سکوت دردناک بعد از ظهر پاییزی شیراز را مزمزه می‌کردند.
صف‌شکن از او خواست شعری از خود بخواند. شاید بیشتر با این نیت که هوشیاری او را بسنجد. لحظه‌ای مکث کرد و چیزی به خاطر نیاورد بعد بی‌آن‌که به ما یا به جایی نگاه کند "نغمه‌ی خوابگرد" لورکا را خواند:
سبز٬ تویی که سبز می‌خواهمت
سبز باد و سبز شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا
همان دم به فکر افتادم که اگر من جای او بودم و در آن احتضار، چه شعری به یاد می‌آوردم. از خودم یا دیگران؟ دیدم چون او شعر شاعر دیگری را به خاطر می آوردم، و شاید این غزل عارف قزوینی را که در گیر و دار و هیاهوی مشروطیت سروده بود:

آورد بوی زلف توام باد زنده باد
ز آشفتگی نمود مرا شاد زنده باد
جست ار چه در وصال تو خسرو حیات خویش
مرد ارچه در فراق تو فرهاد زنده باد
.............
.............

(۷)
هنوز هوشیار بود، اما به وضوح مرگ را در چهره‌اش می‌دیدم و می‌دیدم که در سکوت و تسلیم آن را پذیرفته است. گفت که حدود ۷۰۰ شعر چاپ نشده دارد و همان‌جا و همان دم از حامی و دوست همیشگی‌اش - ایرج صف‌شکن- خواست که آن‌ها را منتشر کند. که می‌دانم، مطمئنم او نیز این خواسته شاعر را برآورده خواهد کرد.

(۸)
از بیمارستان سعدی شیراز که بیرون آمدم هوا هنوز روشن بود و فرصت پیاده‌روی اندوهباری داشتم. پیاده رفتم تا به هیاهوی کلاغ‌هایی رسیدم که خسته از کار روزانه باز می‌گشتند و درخت‌های آشنای بیمارستان نمازی را می‌جستند. نه مثل منصور برمکی که خاموش وخسته تن به مرگ می‌سپرد.
حالا حوالی سه ماه از آن ملاقات بعد از ظهر می‌گذرد. خبر مرگ شاعر را اول "راد قنبری" شاعر جوان به من داد و بعد فیض الله شریفی. و این به تاریخ 86/12/11 بود و از قضای روزگار درست همزمان با سال‌روز مرگ شاپور بنیاد. (۱۳۸7- ۱۳۲۶)

(۹)
شیراز شهر شاعران است٬ با انزوای رقت بارشان. از پیرترین‌شان پرویز خائفی تا جوان‌ترین‌شان مثل همین راد قنبری که پیش از این نامش را آوردم. و به شما شاعران بگویم: شما هرگز با شعرهای‌تان جهان را تغییر نداده‌اید و نمی‌دهید. تنها و تنها بار زندگی را برای خود و دیگران قابل تحمل می‌کنید. کاری البته بس عظیم که جز شما هیچ‌کس، هیچ‌کس٬ هیچ‌کس دیگر از عهده آن بر نمی‌آید. مثل منصور برمکی که جز شاعری کار دیگری در این جهان نداشت و جز "تحمل‌پذیری بار سنگین هستی" باری از دوش‌مان بر نداشت.

(۱۰)
به حرمت شاعر دو قطره اشکم را از صفحه کاغذ پاک نمی‌کنم تا مگر شما هم رطوبت آن را احساس کنید.

لینک مستقیم
     نظر شما     
افسوس ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
منصور برمکی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ هیچگاه نامش را نشنیده ام .............. هیچگاه شعری از او نخوانده ام ................... چگونه می توان کتاب های او را تهیه کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آنقدر تحت تاثیر این مطلب قرار گرفته ام که بی اختیار برای کسی که حتی اسمش را نشنیده ام اشک می ریزم ...............من برای شاعر اشک می ریزم .................برای انزوای رقت بار.............برای .................
هوشنگ پیراسته ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
جناب اقای سیروس نوذری .: "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ " شعر بالا را من از زبان منصور برمکی می گویم ............شما ، جناب دکتر صف شکن ، فیض ال شریفی و...........همان ها که گرد تخت شاعر در حال احتضار جمع بودید و همان ها که روز های قبل و روزهای بعد از شما گرد ان تخت ایستاده بودند و حتما با اندوه و صد البته افسوس و شر مساری برای شاعر منزوی شهرشان اشک می ریختند ، چه دیر به یاد او افتادید . جناب نوذری حتما شما هم ریشه های ریخته او را خوانده اید ، حتما بارها خوانده اید ،و با چنین قلم قوی وشیوایی که دارید _ انچنان نوشته اید که اشک مجالی نمی یابد - پس چرا نقدی بر آن ننوشتید ، چرا شما او را نادیده گرفتید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 30سال پیش شعر دریا دلان شاعر شما را به لرزه درآورد . ولی فقط شنیدید . همین . حالا پس از 30باز هم گلی به گوشه جمال شما که در مرگش نوشتید و او را به یاد همه اوردید . ای کاش در بزرگداشت های شاعر ، شاعر حضور داشت .یادمان باشد انزوای رقت بار شاعران ، به پای شاعران است . جناب صف شکن قول خود به شاعر شهرتان را فراموش نکنید . ...........کاش شماهم جناب سیروس نوذری حداقل در این مقاله غمگین شعر دریادلان شاعر راکه من مشتاقانه شیفته خواندنش هستم اورده بودید . ببخشید حمل بر بی رحمی نگذارید همین جا هم به شاعر بی مهری کردید و شعرش را نادیده گرفتید . شعری که شاید بار سنگین مرگ مهجورش را برای ما که ندیده بودیمش و نمی شناختیمش سبک تر می کرد شاید .
sherdost ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
khandane sheri az lorkaye bozorg az zabane shaere dar hale marg khod eteraz be an hame shaer va montaghede hazer va ghaeb bode ast. ma sherdostan shaeran ra doost darim va goshhayeman hamishe baraye shendidan behtarinha amade ast khahesh mikonam ma ra daste kam nagirid. shaer baraye ma sher migoyad . sher bayad khande shavad . baraye marhoom barmaki amorzesh va baraye hamsareshan sabr arezoo daram
سهیل مرادزاده ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
با گریه‌های ساحلی - 1348 فصل بروز خشم - 1357 ریشه‌های ریخته - 1371 دهان بی شکل پنهان - 1380 آمدنش : 1319 رفتنش : 1386 اصفهانی الاصل ساکن شیراز مشخصات ظاهری همان که سیروس نوذری گفته است . شاعر از 1319 تا 1380 تا ابدیت در قاب های دریائی آنجا که موج خوانا بر می خاست آواز گریه می خفت شاعری متعهد و مبارز و متنفر از همه دیوارها - معلم روحش شاد و با تشکر از سیروس نوذری عزیز و ارزوی عمری طولانی برای همه شاعران شیرازی از خائفی بزرگ تا قنبری جوان
*******************************/ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
من همیشه محرومم چون جوانم .نظرم را نوشتم ولی ثبت نشد چون جوانم . ولی باز هم می نویسم چون جوانم ! مسئول محترم سایت فیروزه : " من هستم چون جوانم " گفتم: نمی دانم ما باید به دنبال شاعران باشیم یا شاعران به دنبال ما . نمی دانم ناشران باید حامی شاعران باشند یا شاعران حامی ناشران . به راستی شعرهای چاپ شده شاعر چه تفاوتی با 700 شعر چاپ نشده وی دارد . شعری که خوانده نشود انگار هیچگاه چاپ نشده است . دوستی انزوای رقت بار شاعران را غرور بی دلیلشان می دانست ولی من می گویم شاعر تحت الشعاع شاعران به نام دیگر منزوی می شود منصور برمکی که شعرش در دهه 40 به شعر شاملو پهلو می زد ، چرا نباید به مانند شاملو شناخته شده باشد . متاسفانه این داستان همچنان ادامه دارد . ........................ و تابه کی خدا می داند جوانم . شعر می گویم . در شهر پر شاعران زندگی می کنم . همه شاعران شیراز را می شناسم . در شب شعرها و بزرگداشت ها........در گوشه پناهی می خزم. گوشم را پر می کنم از شعرها . شعر هم می گویم . ولی فقط برای خودم . داستان منصور برمکی ( که من همه شعرهایش را خوانده ام ) تکرار می شود . و من اخرینش نخواهم بود . " مسابقه " ماه خاکستری پاییز زودتر از من به برکه رسید و شاخه زرد چنار را قاب گرفت برای دل طلایی شاعر به همین سادگی ! این شعر را تقدیم می کنم به " سیروس نوذری " - شاعر ماه - ناپختگی شعر را به خامی جوانیم ببخشید .
سیروس نوذری ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
دانه ی توت در آب افتاد دانستم که تنها نیستم جناب هوشنگ پیراسته : اظهار نظر هوشمندانه ی شما را در باب آنچه در سوگ منصور برمکی شاعر نوشته ام، ارج می نهم و تنها به ذکر چند نکته " قناعت می کنم با درد ، چون درمان نمی بینم " * - من منتقد ادبی نیستم ، فقط شاعرم - آنچه در سوگ برمکی نوشته ام ، انعکاس اندوه من است از رحیل او - شما بدانید بر چون من همان می روز که بر او رفت - او " شاعر " بود و هیچ کس نتوانست این گوهر را از او باز ستاند . و نشان آن همین گفت و گوی میان ما ...... * سعدی پایدار باشید سیروس نوذری شیراز/ بیست و ششم اردیبهشت 87


     نظر جدید     

امتیاز شما :
 
عنوان : *
توضیح : *
* = ضروری


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام