نسخه چاپی ارسال به دوستان
     نوشته‌های پیشین     
هانس هَینتس اِوِرس و ادبیات وحشت
رضا نجفی
نقدی بر داستان سُس گوجه فرنگی، نوشته‌ی هانس هَینتس اورس
نسخه‌ی مدرن شیخ صنعان و دختر ترسا
حسین مهرعلی
نقد کتاب مجموعه داستان «تویی که سرزمین‌ات اینجا نیست»، نوشته‌ی محمد آصف سلطان ‌زاده
تصویر رنگین دوران از دست رفته
حسین ورجانی
نقد مجموعه داستان «کافه پری دریایی»؛ نوشته‌ی میترا الیاتی
به عنوان یک غذای خوب و سالم
حسین سرانجام
نگاهی به مجموعه‌ داستان «رونوشت بدون اصل»، نوشته‌ی زنده‌یاد نادر ابراهیمی
جنازه‌ی شما را به چه کسی باید تحویل داد؟
زهرا طراوتی
یادداشتی بر رمان «زندگی، جنگ و دیگر هیچ»؛ نوشته اوریانا فالاچی، برنده‌ی جایزه نکارلا 1970


  
انگیزه آزادى محرومان به روایت ادبیات معاصر
فتح‌اله بی‌نیاز  ۱۳۸۶/۱۲/۲۹
نگاهى به رمان «ناپدیدشدگان» نوشته‌ی آریل دورفمان - ترجمه احمد گلشیرى

فتح الله بی نیازمعمولاً از این و آن مى‏شنوید که «آدم‏هاى ندار به آن‏چه دارند راضى‏اند، خدا را شکر مى‏گویند و در قید و بند چیز موهومى به نام آزادى نیستند.» این حرف توهین و استخفافى بیش نیست و در خور انسانى نیست که با ابتدایى‏ترین مفاهیم جامعه‏شناسى و روان‌شناسى آشنایى دارد. حرف کسانى است که مى‏خواهند انفعال خود را در مقابل همنوعان دردکشیده خود توجیه کنند. اتفاقاً مردمان محروم هم به آزادى مى‏اندیشند، اما نه به‏شکل روشن‌فکر و یا فرد متنعم. تمناى محرومان به آزادى نه از زبان خودشان که از زبان حافظ، مسعود سعد سلمان، نسیم شمال و... هدایت، احمد محمود و جلال آل‏احمد به گوش ما مى‏رسد. درباره مردمان فقیر، جنایت و مکافات داستایفسکى، بیشترِ نود داستان کوتاه فاکنر، خصوصاً داستان‏هایى چون واش، یا داستان‏هاى «زندگى من» و «موژیک‌ها» اثر چخوف چه مى‏توان گفت؟
  
مثال‏هایى که سر به فلک مى‏زنند، حالا نوبت را به نویسندگانى چون نادین گردیمر و ایزابل آلنده، ماریو بارگاس یوسا، و آریل دورفمان مى‏دهند که آن‏چه را دیگران در لایه فوقانى آثارشان مى‏آوردند، به‏طرزى استادانه در لایه دوم و سوم روایت‏هاى‏شان مى‏آورند؛ ضمن این‏که خود را از تنگناى چهارچوب‏هاى تاریخى خلاص مى‏کنند و خودشان نویسنده تاریخ مى‏شوند.
 
بارى، اگر مردم موقع برخورد به همسایه یا خویشاوند بپرسند: «تازگى‏ها کجا سیل یا زلزله آمده؟ یا این روزها چند نفر خودکشى کرده‏اند؟ یا این هفته خلافکارها چند خانواده را قتل‏عام کردند؟» سؤال‏هاى‏شان نشان‏دهنده‌ی این واقعیت است که از نظر اجتماعى از زمین و آسمان بدبختى مى‏بارد. از نظر فلسفى چنین پرسش‏هایى نشان‏دهنده‌ی گرایش مردم به نیهیلیسم یا دقیق‏تر بگوییم ترکیب خاصى از نیست‏انگارى و پوچ‏گرایى (نوع عملى و نه فلسفى) است. شایعه نیهیلیستى در یک جامعه نه‏تنها از عمق فاجعه‏هاى روزمره که از نومیدى و افسردگى مردم حکایت مى‏کند. طبعاً نویسندگان و شاعران از این امر خطیر نمى‏گذرند. آثار نویسندگان یونان باستان و تا حدى روم، نیز اشعار جان‏سوز مسعود سعد سلمان، خاقانى و عارف بزرگ‏مان عطار و ده‏ها شاعر دیگر بیانگر این ادعاست. در آلمان، کریستیان فریدریش هبل (1813-1863) در سال 1840 نمایش‌نامه‏اى نوشت به نام یودیت (Judith) که موضوع آن را از تورات گرفته بود. در این نمایش‌نامه مردم یادشان رفته بود سلام و علیک کنند و به جاى آن مى‏پرسیدند: «خبر تازه‏اى از ستمگرى هولوفرنس ندارى؟»
 
 هولوفرنس سردارى آشورى بود که شهر را اشغال کرده بود. در این نمایش‌نامه، زن‏ها بى‏کار نمى‏نشینند و بالاخره یکى‏شان به اسم «یودیت» به‏نوعى خود را به هولوفرنس نزدیک مى‏کند و او را مى‏کشد.
 
 داستان ناپدیدشدگان نیز که در هشت فصل و دوازده بخش نوشته شده است و ده بخش آن از منظر داناى کل و بخش‏هاى چهار و هشت از زبان یکى از شخصیت‏هاى داستان روایت مى‏شود، درباره پایمردى زن‏هاست؛ روایتى از اتحاد و مبارزه مردم در مقابل دیکتاتورى و ظلم - مردمى که از نظر طرفداران حکومت «شمار انگشت‏شمار مخالفان نظام» و «تروریست» خوانده مى‏شوند. در این داستان، جنبش مردمى به‏وسیله زنانى صورت مى‏گیرد که شوهران، پدران و پسران‏شان به‏دست نیروهاى دولت دستگیر و زندانى شده‏اند و هیچ خبرى از آن‌ها نیست. در مقابل این مردم، یک هنگ ارتش قرار دارد؛ مرکب از ستوانى خشک، مقرراتى و خشن، عده‏اى سرباز و گماشته‏اى که از اهالى روستاست، ولى در خدمت ارباب بود و از نظر مردم خائن محسوب مى‏شود. فرماندهى هنگ، به‏ عهده سروانى است که تازه از پایتخت اعزام شده است. مأموریت او در راستاى هدف دولت، آشتى ملى یعنى جلب حمایت و همدردى مردم است که آغاز یک دوره بازسازى اقتصادى و اجتماعى، از بین بردن تشنج و درگیرى است؛ که البته او در این امر موفق نمى‏شود.
 
 داستان، ظاهراً «بى‏زمان» است، اما مکان وقوع آن روستایى کوهستانى و دورافتاده به‏نام «لانگا» در کشور یونان است که تحت اشغال آلمان‏ها است. کوه‏هاى این روستا محل تجمع مبارزان و مخالفان دولت است که به‏وسیله ارتش سرکوب شده‏اند. روستا، داراى رودخانه‏اى است که هر از گاهى جسدى را با خود به ساحل مى‏آورد. از نظر دکتر دهکده، علت مرگ این اجساد ضربه‏هاى شدید، سوختگى، شکستگى، استخوان و داخل شدن آب در شش‏ها همراه با تحمل گرسنگىِ زیاد است. به‏عبارتى آن‌ها پیش از مردن، شکنجه شده، سپس در آب انداخته شده‏اند. صورت‏هاى آن‌ها چنان کوفته شده که به هیچ‏وجه قابل شناسایى نیستند. اما نظامیان، خصوصاً ستوان، اصرار دارند که علت مرگ را ضربه‏هاى ناشى از حرکت جسد در رودخانه بیان کنند. حتى ادعا مى‏کنند که این افراد شورشیانى بوده‏اند که به‏دست رفقاى خودشان و به‏خاطر اختلاف عقیده به رودخانه پرتاب شده‏اند؛ در عین حال نظامیان، خصوصاً ستوان مدام بر «فعالیت‏هاى جنایت‌کارانه‌ی شوهرها» تأکید مى‏کنند. پیش از آمدن سروان، جسدى در کنار رودخانه پیدا مى‏شود و ارتش جسد را در جایى نامعلوم دفن مى‏کند. پس از آن پیرزنى به‏نام «سوفیا آنخِلوس» ادعا مى‏کند که جسد از آنِ پدرش بوده است. به ملاقات سروان مى‏رود و از او مى‏خواهد که نبش قبر کنند و جسد پدرش را به او بدهند تا بتواند خودش با تشییع جنازه شایسته‏اى او را دفن کند. ولى ستوان ادعا مى‏کند که پدر، شوهر و پسران سوفیا سیاسى بوده‏اند و مدتى است که ناپدید شده‏اند و سوفیا به‏منظور تبدیل کردن خانواده‏اش به «افراد شهید»، مى‏خواهد تشییع جنازه راه بیندازد و حکومت را مقصر جلوه دهد. از این رو از سروان مى‏خواهد که خواسته او را نپذیرد. در نتیجه سروان از انجام خواسته پیرزن سرباز مى‏زند و مى‏گوید چه‏بسا که پدرش زنده باشد و به‏زودى به خانه بازگردد. در همین هنگام جسد دیگرى پیدا مى‏شود و سوفیا بدون این که جسد را ببیند، ادعا مى‏کند جسد از آنِ شوهرش است و درخواست تحویل و تدفین آن را مى‏کند. او به‏منظور تحقق خواسته‏اش با تمامى زن‏هاى خانواده‏اش و تنها مرد خانواده یعنى نوه‏اش، شبانه‌روز کنار جسد مى‏نشیند. سروان چون جسد را قابل شناسایى نمى‏داند، از تحویل آن خوددارى مى‏کند. او به‏منظور جلب همکارى کشیش دهکده و آرام کردن اوضاع، نزد او مى‏رود و از او مى‏خواهد «چون هویت جسد معلوم نیست از شرکت در مراسم تدفین امتناع کند.» کشیش با آن‌که به مشخص نبودن هویت جسد اذعان دارد، ولى قبول نمى‏کند؛ و با این ادعا که مردان این خانواده‏ها ناپدید شده‏اند و هیچ خبرى از آن‌ها نیست، عمل سوفیا را توجیه، از او حمایت مى‏کند و از سروان مى‏خواهد براى ایجاد آرامش در دهکده، زندانیان سیاسى را آزاد کند و مرده‏ها را به خانواده‏هاى‏شان باز گرداند. در نهایت سروان، او را از دستگیرى «آلکسیس» نوه‌ی پانزده ساله سوفیا مطلع مى‏کند و آزادى‏اش را مشروط به همکارى کشیش مبنى بر دفن شبانه و کاملاً خصوصى جسد اول (ظاهراً پدر سوفیا) و پراکنده شدن زن‏ها از اطراف رودخانه مى‏کند. سروان براى آن‌که سوفیا از تدفین جسد دوم چشم‏پوشى کند، به‏پیشنهاد ستوان و گماشته، با زن دیگرى که مورد اعتماد و اعتناى اهالى دهکده نیست، تبانى مى‏کند و از او مى‏خواهد ادعا کند جسد از آنِ شوهر اوست. خبر به‏گوش پیرزن و مردم ده مى‏رسد و به‏پیشنهاد آلکسیس هر سى و هفت خانواده دهکده ادعا مى‏کنند که جسد متعلق به یکى از بستگان آن‌ها مى‏باشد و به‏منظور تحویل گرفتن جسد دادخواست‏هایى تنظیم و به ارتش عرضه مى‏کنند. سروان این کار را یک توطئه مى‏داند. براى رسیدگى به مسأله یک قاضى از پایتخت مى‏آید و از درخواست‏کنندگان بازپرسى مى‏کند که البته راه به جایى نمى‏برد. سروان عملاً دنباله‏رو ستوان است و از او خط مى‏گیرد. یکى از بهترین شخصیت‏پردازى‏ها، هم در معنا و هم در ساختار، در مورد ستوان به‏کار گرفته شده است. او فاشیستى تمام‏عیار و توطئه‏گری بی‌رحم است که فقط در اندیشه به هدف رساندن مقاصد خود است. روش‏هاى او شبیه افراد امنیتى «چکا» و «ان.ک. و.د» استالین است که فقط دنبال سرنخى براى هدف «دوگانه‏شان» یعنى اثبات حقانیت خود و نابودى همنوعان‏شان بودند. از سوى دیگر، خبر در پایتخت ابتدا به‏عنوان موضوعى کمدى و بعد به‏صورت یک شایعه عنوان مى‏شود. دولت براى این که از سوءاستفاده احزاب و نشریه‏هاى مخالف جلوگیرى کند؛ زن خبرنگارى را براى مصاحبه با زنان دهکده به آن‌جا مى‏فرستد. سروان در برخورد با خبرنگار علت رفتار زن‏ها را عقب‏ماندگى ذهنى و عاطفى، حاشیه‏نشینى، دور بودن از تمدن، وحشیگرى و درنهایت جنونى گروهى بیان مى‏کند و مى‏گوید آن‌ها با این کارشان نقش خود را به‏عنوان مادر، همسر و خواهر در خانواده به لجن کشانده‏اند و وارد عرصه سیاست شده‏اند، که هیچ ربطى به آن‌ها ندارد. سروان جلسه مصاحبه را تبدیل به‏یک نمایش مى‏کند. او از قبل ترتیب آزادى مشروط یکى از پسران سوفیا و اعزام او را از پایتخت به روستا مى‏دهد و وى را به جلسه مصاحبه مى‏آورد. به این ترتیب مصاحبه با یک‏یک زن‏ها منتفى مى‏شود و سروان فقط از سوفیا مى‏خواهد که بنشیند تا خبرنگار با او مصاحبه کند، اما سوفیا پیشنهادش را رد مى‏کند و به‏منظور مطلع کردن عروسش از آمدن شوهرش، به‏خانه مى‏رود و شب با وجود آن که پسرش به خانه برگشته، دوباره به کنار رودخانه مى‏رود و در انتظار جسد دیگرى مى‏نشیند. ناباورى مردم از یک سو و مضکه‏بازى‏هایى که توان اجرایى‏اش را از قدرت مى‏گیرد، خیلى ساده در عین حال مؤثر در پدید آمدن چنین انتظارى به‏تصویر کشیده مى‏شود. تمهیدات داستانى در حداقل باقى مى‏مانند و بازى با زبان در حد صفر است، آن‌چه به فرایند داستان تداوم منطقى مى‏بخشد و به‏اصطلاح تعلیق و کشش بریا خواننده به‏وجود مى‏آورد، خود «قصه» است و روایتى از دل آن و روابط شخصیت‏هایش نوشته مى‏شود. نکته‏اى که غیابش در این رمان غیرقابل‏انکار است و در واقع یکى از نکات ضعف آن محسوب مى‏شود، درون‌کاوى مردم تحت ستم و تصویر روان‏شناختى آن‌ها است. خیلى ساده بگویم: در جامعه‏اى که ستم به شکل نیرویى بى‏احساس و غیرمنطقى روند عادى زندگى را به‏هم مى‏ریزد، مردم در همان حال که ممکن است در عالى‏ترین سطح دست به مبارزه بزنند، دست‌خوش بدترین و تباه‏کننده‏ترین عوامل هم مى‏شوند و از یأس، خودکشى، مهاجرت، احساس تنهایى، دعوا و مشاجره روى مسائل خیلى معمولى، خودتخریبى با اعتیاد، و میگسارى، نیست‏انگارى و تمایل به ویرانى مصون نمى‏نمانند. نگاهى عینى به زندگى روستائیان، شهروندان، قوم‏ها و ملت‏هایى که هم‌زمان با مبارزه با نیروهاى جّبار داخلى و خارجى دچار انحطاط (دست‏کم به صورت موقت) شده‏اند، افاده‏اى است در اثبات مدعایى که بهتر است با ذکر مثال از اعتبارش نکاهیم.
بنابراین، ضمن تأکید بر ارزش این رمان، نمى‏توان کم‏کارى نویسنده را در این مقوله نادیده گرفت.
 
به هر حال، «سرگئى» فرزند آزادشده سوفیا کارى به سیاست ندارد و اشتباهاً دستگیر و زندانى شده است. از این رو سوفیا احساس مى‏کند که پسرش اقرار کرده یا نوشته‏اى را امضا کرده است. او به‏خاطر این که سبب شادمانى سروان نشود، نه‏تنها با دیدن سرگئى ابراز احساساتى از خود نشان نمى‏دهد، بلکه مانند سایر زنان شرکت‏کننده در مصاحبه، که سراغ مردان‏شان را از سرگئى مى‏گیرند، نشانى از شوهر و پسر دیگرش نمى‏جوید. ادامه تحصن زن‏ها به رهبرى سوفیا در کنار رودخانه، سبب اعتراض مقامات دولتى و «فیلیپ کاستوریا» ارباب دهکده مى‏شود و با فرستادن پیغام توسط گماشته، سروان را تهدید مى‏کند و او را تحت فشار قرار مى‏دهد. ارباب پیغام مى‏دهد پیش از آنکه سرهنگ آلمانى که یک خارجى است براى سر و سامان دادن اوضاع بیاید، سروان غائله را ختم کند؛ در غیراین‏صورت خودش اقدام خواهد کرد؛ وحدتى که استثمارگران و ستمگران به‏شکل ناگفته و نامکتوب با هم دارند و نویسنده با دلالت‏هاى ضمنى به ما نشان مى‏دهد. ارباب و ستوان تنها راه چاره را برخورد مسلحانه مى‏دانند، اما سروان جنگ واقعى را نبرد با زن‏ها، دختران جوان و پسربچه‏ها نمى‏داند و سعى مى‏کند از طریق مذاکره و تهدید سوفیا اوضاع را آرام کند. به همین دلیل دوباره آلکسیس را دستگیر مى‏کند و به سوفیا مى‏گوید اگر زنان ده را به خانه‏هاى‏شان بازگرداند، فردا نوه‏اش را آزاد مى‏کند، وگرنه او را به پایتخت خواهد فرستاد. نویسنده به وحدت مردم کیفیت استعلایى مى‏بخشد و در ادامه سوفیا مى‏گوید نمى‏تواند تصمیم آن‌ها را تغییر دهد. او با برانگیختن احساسات خانوادگى سروان، خواهان چند ساعت ملاقات خصوصى با نوه‏اش مى‏شود. سوفیا از نوه‏اش که ظاهراً در مورد کارهاى مادربزرگش مردد است، مى‏خواهد تا آن‌جا که مى‏تواند کم حرف بزند و به او مى‏فهماند مقابله با ارتش به‏خاطر دستگیرى مردها و خواستن مرده‏هاى‏شان درواقع قدرت آن‌ها را نمایان مى‏کند و کار درستى بوده است. همچنین به او اطمینان مى‏دهد که زنده باز خواهد گشت و رفتنش به پایتخت موقعیتى پیش مى‏آورد که بتواند سراغ پدر و پدربزرگش را بگیرد. تقابل‏ها در عرصه شخصیت، رخداد، گفتگوها دینامیسم خوبى به داستان بخشیده است.... به هر حال سرانجام سوفیا به سروان مى‏گوید اگر مى‏خواهد زن‏ها را کنار رودخانه نبیند، بهتر است مرده‏هاى‏شان را به آن‌ها باز گردانند و آدم‏کش‏ها را مجازات کنند. سروان از شنیدن این حرف بسیار خشمگین مى‏شود. صبح روز بعد آلکسیس با یک کامیون به پایتخت فرستاده مى‏شود و ستوان همراه با سربازان مسلح به‏سوى زنان کنار رودخانه مى‏رود. آن‌ها درحالى‏که با جسد سومى که تازه از رودخانه پیدا شده، مواجه مى‏شوند به زن‏ها حمله مى‏کنند.
 
آریل دورفمانچیزى که به این اثر اعتبار مى‏بخشد، ناتوانى و ضعف تاریخى «منطق و احساس بشرى» در مقابله با چیزى است که آن هم بشرى است ولى مطلقاً به جبهه «شر» تعلق دارد: «قدرت و خشونت ناشى از آن.» دورفمان این موضوع فارغِ از زمان و مکان را بدون حاشیه‏روى‏هاى معمول و با اجتناب از «حادثه‏سازى» کاذب که این روزها تحت تأثیر سینما در ادبیات داستانى باب شده است و متأسفانه نویسندگان بااستعدادِ جوان ما، بدون ارزیابى‏هاى زیباشناختى رویکردى افراطى به آن نشان مى‏دهند، خیلى راحت و زنده در قالبِ رابطه فردیت‏هاى نظامى و روستایى تصویر مى‏کند. لازم نیست حکومت حتماً فاشیستى باشد تا نویسنده‏اى مثل اینیاتسیو سیلونه «تحمل‏ناپذیرى ضعیف‏ترین صدا را از جانب نگهبانان قدرت» بازنمایى کند. نکته ظریف - پنهان یا آشکار- در مناسبات عینى سرکوب‏کننده و سرکوب‏شونده این است که امثال ستوان و سروان، اساساً مکانیکى عمل مى‏کنند و از مصداق واژه معروف «مهره» فراتر نمى‏روند. آن‌ها قرار نیست با هیچ استدلال و احساسى متقاعد شوند، باید حتى در برابر «دست‏هاى خالى» از آن‏چه که هست، پاسدارى کنند. بنابراین فریادشان قطع نمى‏شود: «وقتش رسیده که نظم را برقرار کنیم.»
دورفمان در نشان دادن این «قطعیت تاریخى» یعنى نیاز جباریت به قهر و قربانى، تردیدى به خود راه نمى‏دهد و با شجاعت هنرمندانه‏اى - به‏دور از سیاسى‏نویسى- نسبیت‏انگارى رابطه «نوع‌دوستى و اقتدار» را رد مى‏کند. ترجمه احمد گلشیرى طبق معمول استادانه و تحسین‏انگیز است.


لینک مستقیم
     نظر شما     
http://www.alhekmat.blogfa.com/ ۱۷ فروردین ۱۳۸۷
سال نوتون مبارک


     نظر جدید     

امتیاز شما :
 
عنوان : *
توضیح : *
* = ضروری


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام