«هدف ما، کمک به اهداف مبارزات رهاییبخش در آمریکای لاتین است»[1] این جمله «خورخه سان خی نس» به زبانی صریح، عمق فعالیت سینماگران در دوران استعمار و استثمار و وسعت متد مبارزهجویانه هنرمندان آمریکای لاتین را میسازد و میرساند.
موج استقلالخواهی، مبارزه و انقلاب در رگ و خون مردم آمریکای لاتین از سالهای دور وجود داشته است. در واقع آمریکای لاتین همواره با استعمار و استثمار، فقر و تبعیض به مبارزه برخاسته و تا امروز فراز و نشیب و قدمت سترگی در از میان برداشتن و ویرانی قدرتهای بزرگ و دولتهای دست نشانده داشته است.

تاریخ و مبارزه
در سال 1804 هائیتی استفاده از شورش بردگان به عنوان نخستین کشور آمریکای لاتین به کسب استقلال نائل آمد و سیمون بولیوار (1830 – 1783) علیه استعمارگران اسپانیایی ایستادگی کرد. برزیل در سال 1822 با مبارزان و درگیریها، سلطه استعماری پرتقالیها را درهم شکست. اعلام استقلال کرد. قدرت گرفتن قاره آمریکای جوان و نفوذ این قاره با توجه به تفکر ایجاد یک تمدن آمریکایی خاص مردم مهاجرنشین قاره آمریکا تأثیر به سزایی در کل قاره داشت. هرچند انقلاب 1800 قدرت فدرالیستها را درهم ریخت و در 1860 و با به قدرت رسیدن آبراهام لینکلن جنگ داخلی را برای آمریکاییها به ارمغان آورد اما برای آمریکایی که سعی در قدرت گرفتن داشت و توسعه و صنعت را سرلوحه برنامه خود قرار داده بود، نفوذ استعماری اولین رویکردهایی بود که باعث میشد آمریکای جوان پای خود را بر دوش مستعمرات گذاشته و بگذارد قدرت بگیرد و از این رو جزایر هاوایی در سال 1898 به کشور آمریکا پیوست. جنگ اسپانیا و آمریکا به تصرف پوئرتوریکو و جزایر فیلیپین و گوآم از سوی آمریکا انجامید و کوبا تحتالحمایه آمریکا شد و در واقع مبنایی شد برای دستاندازی و دخالت آمریکا در تشکیل دولتهای استعماری در آمریکای لاتین از طرفی روند مبارزه، سرنگونی و کودتا مسیری را ایجاد نموده بود که نیمقاره آمریکایی جنوبی تا قرن بیستم با آن دست به گریبان باشد. از این رو رژیمهای محافظهکار در بیشتر کشورهای آمریکایی لاتین سعی در مستحکم نمودن موقعیت خود بودند اما از طرفی هم آزادیخواهان امان آنها را بریده و این کنش و واکنش اوضاعی متزلزل، انقلابی و نابهسامان به آن کشورها داده بود. در شیلی حکومت دموکراتیک سالوادور آلنده با کودتای خونین ژنرال پینوشه در سپتامبر 1973 سرنگون شد. کودتاهای نظامی مختلف در اغلب کشورهای آمریکا لاتین مانند آرژانتین در سال 1976، بولیوی در سالهای 1971 و 1979 و پرو در سال 1976 نشاندهنده موقعیت و خواست مبارزه در میان ملت و آزادیخواهان بود. از طرفی نفوذ چپگرایان و لیبرالها، رژیم سوموزا در نیکاراگوئه را سرنگون کرد و زد و خوردها و شورشهایی در السالوادور مقدمات یک انقلاب بزرگ را نمایان ساخت. در کشور نیکاراگوآ ساندنیستهای چپگرا که بعد از سال 1979 به قدرت رسیده بودند، با مخالفتهای داخلی طرفداران آمریکا مواجه شدند که این کشور را به یک جنگ داخلی دراز مدت سوق میداد. در السالوادور کودتای نظامی اکتبر 1979 در جلوگیری از عملیات وحشیانه راستهای افراطی و تروریستهای چپگرا ناتوان ماند و اسقف اسکار رومرو در مارس 1980 ترور و بسیاری از غیر نظامیان کشته شدند. تظاهراتهای خشونتآمیز که اولین تحرکات انقلابیون در جریان انتخابات ریاست جمهوری 1984 خوزه ناپلئون دو آرته به اوج خود رسید. در هائیتی ژان برتراند آریستیه در انتخابات دسامبر 1990، ریاست جمهوری را از آن خود کرد اما پس از 9 ماه زمامداری با یک کودتای نظامی سرنگون شد. سازمان ملل متحد از آمریکا خواست تا رئیس جمهور منتخب مردم را در مقام خود ابقا کند. در نیکاراگوآ در انتخابات سال 1990 ویولتا چامارو دانیل اورتگا را شکست داد و در پاناما نیروهای آمریکایی به مقر ریاستجمهوری حمله بردند و مانوئل نوریگا را در همان سال دستگیر کردند و این عاملی شد برای استقرار نیروهای آمریکایی در پاناما. در پروجه قدرت رسیدن البرتو خوجیموری در سال 1990 باعث دستگیری رهبر شورشیان راه درخشان در سال 1992 بود. در واقع این تنشها به طور طبیعی علاوه بر اقتصاد اثر مستقیم و دراز مدتی بر جامعه، فرهنگ و خصوصاً هنر که باید انعکاسدهنده وضع موجود جامعه باشد گذاشته است.
سینما و مبارزه
هنرمندان و صاحبان رسانهها به دلیل انعکاس مستند – داستانی وقایع مبارزاتی تلاشی در تصویرسازی از مبارزات آزادیخواهان در مقابل بیعدالتیها، ظلمها و استعمارگریهای داخلی و خارجی داشتند. در اصل این تاریخ، تاریخ تصویرگری و ثبت وقایعی است که به عنوان شورش، مبارزه و انقلاب توانست بخشی از تاریخ آزادیخواهی و انقلاب در بخش عظیمی از دنیا را رقم بزند. فیلمهای این دوران به عنوان سندهایی متحرک در بسیاری از کشورهایی که در موقعیتی مشابه قرار داشتند روحیه مبارزهطلبی و استقلالخواهی آنان را زنده و تشدید میکرد. خورخه سان خی نس و بسیاری دیگر از سینماگران همطراز او در آمریکای لاتین، سینما را سلاح مبارزه خود تعریف میکردند:
«سینمای ما، سینمای مبارزه است، ما در نبرد هستیم و زمانی که دشمن از سنگرها به روی ما آتش بگشاید، فرصت نداریم که بپرسیم آیا آدم واقعاً خوبی است و مادر دارد؟ ما فقط فرصت داریم در دفاع از کشورمان به آتش دشمن پاسخ دهیم. وظیفه ما عبارت است از هشدار دادن، تقبیح کردن و افشای سرشت واقعی اعمال آنان.» [2]
اما تاریخ سینما در آمریکای لاتین از نقطهای غیر مبارزاتی آغاز میشود.
در سالهای اولیه قرن بیستم، استیلای فرهنگ آمریکایی اروپایی بیش از هر چیز از طریق سینما بر فرهنگ و سینمای قاره آمریکای لاتین حکومت میکرد.
«به استثنای آرژانتین، برزیل و مکزیک که استقلال اقتصادی نسبیشان حامی زیرساختهای بومی سینمای آنها بود، قاره آمریکای لاتین تا حد بازاری برای عرضه و نمایش فیلمهای آمریکایی و اروپایی تنزل یافت.» [3]
دهه سی، دهه مخالفت با وضعیت سلطهگری سینمای آمریکا بود به طوری که کشور مکزیک به عنوان بانی اصلی، کشورهای آمریکای لاتین را برای تحریم سینمای آمریکا بسیج کرد:
«تلاش برای مخالفت با سینمای هالیوود اعتراض به تولیداتی بود که از نظر ملی یا قومی برای مخاطبان آمریکای لاتین، اهانتآمیز به شمار میرفت.» [4]
سینمای آمریکای لاتین، سینمایی با تاریخ سراسر مبارزه از جنگ استعمار و رهایی از بندهای ظلم امپریالیستی در دهههای میانی قرن بیستم خصوصاً سالهای پس از جنگ جهانی دوم است. زنجیره این کشورها و تأثیرگذاری و اثرپذیری کشورهای بزرگ این قاره از یکدیگر، سرنوشت ملتهای این قاره را به یکدیگر پیوند داده است. دخالتهای ظلمستیزانه آمریکا اثر منفی بر روی فضای اجتماعی و سیاسی جوامع آمریکای لاتین به بار آورده است و سینما در این کشورها به مثابه الگوهایی فرهنگی در پی آگاهی و بیداری ملتهای همیشه آماده مبارزه بوده است:
«پیشرفت یا عقبنشینی سینمای جدید آرژانتین و برزیل، همیشه با گشایش یا بستهشدن فضای سیاسی این کشورها ارتباط مستقیم داشته است. سینمای کوبا با انقلاب کوبا عجین شده است. سینمای شیلی عنوان دیگری برای نامبردن از جنبش اتحاد مردمی شیلی است که در شروع دهه 70 میلادی، سالوادور آلنده را به ریاست جمهوری رساند. ده سال بعد سینمای جدیدی در نیکاراگوئه و السالوادور ظهور کرد که احیاگر سینمای مبارزهجویانه دهه 60 دهه مبارزات چهگوارا و پیروانش بود.» [5]
سینمای مبارزه در چند کشور
میتوان رویکردی محتوایی و در برخی تحلیلها در سطح فرم برای سینمای مبارزهطلبانه آمریکای لاتین ترسیم کرد. در این مسیر تحلیلی بر الگوهای مورد نظر هر کشور در خور توجه خواهد بود. بنابراین لازم است به نقش سینمای مبارزه در خلال مؤلفههای سیاسی در این کشورها پرداخت. شاید نیکاراگوئه به عنوان کشوری با قدمت مبارزه، سینمای مثالزدنی داشته باشد که پرداخت به آن به عنوان اولین کشور ضروری به نظر برسد. شاید اشارهای به جملهای معروف از ادواردو گالیانو نویسنده اروگوئهای در مورد انقلاب نیکاراگوئه رویکرد خشمگینانه انقلابیون را عیانتر سازد:
«این انقلاب نوعی رازگشایی از فرهنگ ملی است که خود نیکاراگوئهایها به کشف آن رسیدهاند. این فرهنگ را انقلاب مردمی غنی کرده و وسعت بخشیده است که دیگر حاضر نبود شاهد بدبختیهای خود باشد.» [6]
نیکاراگوئه در فاصله سالهای 1925 – 1912 و نیز مجدداً در فاصله (1933 – 1927) تحت اشغال مستقیم ایالات متحده قرار داشت. حرکتهای ضد امپریالیستی و موج اعتراضات علیه فرهنگ امپریالیسم خصوصاً با اشاعه سینمای آمریکا توسط هالیوود در سال 1932 مصادف با اشغال علنی نیکاراگوئه توسط آمریکا شد. در سال 1934 آگوستو، سزار ساندینو توسط اعضای گارد ملی که در آن زمان تحت فرمان آناستازیو سوموزا بود، ترور شد. آگوستو قهرمان محبوب نیکاراگوئهای تا آخرین نفس با تفنگداران دریایی آمریکا جنگید و سرانجام در سال 1934 ترور شد. سوموزا با تصاحب مقام نهادهای اساسی کشور را به گارد ملی سپرد.
«سوموزا چند سال قبل از ترورش در 1956 گامهایی را برای راهاندازی مرکز فیلمسازی موسوم به «پرودوسین producine» برداشت.» [7]
در ژوئیه 1979 ساندنیستها در نیکاراگوئه انقلاب کردند و دولت سروموزا سقوط کرده فیلمسازی بر اساس آموزههای مبارزهطلبانه پیش از انقلاب منشأی در جنگهای آزادیبخش داشت به طوری که سینما به عنصری در کنار نهاد رسمی دولت حمایتهای خود را از انقلاب با ساختن آثار انقلابی آغاز کرد و مورد حمایت دولت قرار گرفت.
یک سال پیش از انقلاب گروهی کاستاریکایی بنام ایستمو فیلم، فیلم سرزمین یا هرگز را ساختند که اثری مبتنی بر جنبش چریکی و رویکردی جسورانه نسبت به زمینهسازیهای انقلاب داشت. این فیلم در اطراف پایگاههای چریکی FSLN در کاستاریکا فیلمبرداری شد و به طور فرضی زندگی چریکی و مبارزاتی در کوههای نیکاراگوئه را به نمایش گذاشته است. فیلم سرشار از آموزشهای چریکی و زندگی به شیوه دشوار مبارزاتی است و به نوعی در کنار مبارزه به آموزهها و مباحث مذهبی نیز اشاره دارد. جولیا لسژ در خصوص این فیلم گفته است:
«فیلم به خاطر کاوشی عمیق در امور روزمره زندگی در اردوی چریکی، به یکی از جالبترین مستندهای سینمایی بیانگر انقلاب تبدیل شده است، توجه ما بیشتر جلب میشود وقتی مشاهده میکنیم که برای بسیاری از مبارزان آمریکای جنوبی، اردوی چریکی یک راه و رسم زندگی است.» [8]
آدریان کاراسکو و فاستو کرو رالس از اولین گروهها و افرادی بودند که از شرایط انقلاب بیش از 60000 فوت فیلم گرفتند. این فیلمسازان در 19 ژوئیه 1979 همراه ارتش انقلابی به ماناگوا وارد شدند و با تشکیل کمیتهای کار تأسیس سینمای ملی را هدایت کردند. [9] در کوبا نیز وضع به همین شکل بود.
در دوران جنگهای چریکی کوبا و مبارزات مسلحانهای که کوباییها علیه دولت و نظام حاکم صورت میدادند سینما جایگاه خود را به عنوان رسانهای مهم به رخ کشید. فیدل کاسترو، رئیس دولت انقلابی، سینما را مهمترین قالب بیان هنری خطاب کرد.
در سال 1959 دولت انقلابی کوبا با تأسیس انجمن هنر و صنعت سینما به نوعی دستور تولید و پخش فیلمهای سینمایی را صادر نمود، این اتفاق در واقع تحت ریاست آلفردو گوارا از دوستان نزدیک فیدل کاسترو افتاده.
«انجمن هنر و صنعت تبدیل به نمونه خوبی از دخالت و کنترل دولت در امور فرهنگی در تمامی آمریکای لاتین شد.» [10]
روش این انجمن یا سازمان برخلاف رویکردهای باتیستا بود. در اصل پس از سرنگونی باتیستا این سازمان که ترویجدهنده سینمای انقلابی در کوبا بود و پس از به قدرت رسیدن انقلابیون تأسیس شد، مؤلفههای سینمای انقلابی را در فیلمها ترویج کرد. این سازمان و انجمن بخشی از شورای ملی ارتش انقلابی کوبا بود.
«آلفردو گوارا اعلام کرد که سینما ازحیث اهمیت و تأثیر اولویت دوم دولت جدید است.» [11]
خود فیدل کاسترو زمانی که رئیس دولت انقلابی شد سینما را در کنار سایر رسانهها در ردیف مهمترین و قدرتمندترین ابزارهای آموزش ایدئولوژیک خواند. او در گزارش خود به کنگره حزب در سال 1975 این قالب هنری را تحسین کرد؛ کنگرهای که از سینما به عنوان هنر برجسته قرن یاد کرد. البته ریشه شکلگیری انجمن و گروههایی که به نوعی به سینمای مبارزه علاقه نشان داده و آنرا مشی ایدئولوژیک خود برای مبارزه برگزیده بودند به سالهای گذشته و دوران مبارزات باز می گشت.
«بسیاری از گروههای سینمایی به جنبشهای اجتماعی [دوران انقلاب] وابسته بودند. برای نمونه انجمن فرهنگی Muestro tiempo که در دهه 50 توسط مشتی کمونیست جوان در هاوانا اداره میشد، محفلی گردید که بعدها تعدادی از کارگردانان مشهور کوبایی از آن سر برون آوردند.» [12]
از همین رو بود که فیلمهای مستندی چون «این سرزمین ماست» اثر توماس گوتیرز آلما و خانه اثر خولیو گارسیا اسپینوزا با تشکیل جریان انجمن به سینمای انقلابی پیوستند. این فیلمها در واقع تصاویری از مبارزه و انقلاب بودند.
فیلم خاطرات عقبماندگی ساخته آلئه آدر در سال 1968 به تصویری از پیچیدگی ما و ذهنیات ظریف روشنفکری از طبقه بورژوا در بحبوبه انقلاب میپرداخت. همچنین اولین حمله شمشیر به دستان ساخته مانوئل اوکتاویو گومز در سال 1969 روایتگر تصویری از تاریخ انقلاب کوبا بود. در خلیج خوکها مهمترین اثر سیاسی – انقلابی سینمای کوبای که در سال 1972 توسط مانوئل هررا ساخته شد تصویری از حمله آمریکا به کوبا در سال 1961 بود که در آن مقاومت کوباییها به حماسیترین شکل ممکن به نمایش درآمد.
با فاصله گرفتن از دوران اوج مبارزه، سینما نیز در کوبا خواسته و ناخواسته دستخوش تغییراتی شد. این امر شاید به تحولات جدید سیاسی در دنیا نیز باز میگشت.
«کارگردانان کوبایی در دهه 70 به ژانر جدید فیلمهای اکشن روی آوردند که در آنها آدمهای خوب انقلابی و آدمهای بد ضدانقلابی بودند.» [13]
این شاید به نوعی فرود و فروکش کردن تب سینمای انقلابی در کوبا به شمار میرفت تا آثار انقلابی به نوعی بیانگر «تاریخ» انقلاب باشد تا سینمای انقلابی.
سینماگران شیلی در دهه 1960 با یک ائتلاف چپ (اتحاد مرکزی) در طی دورانی که به انتخاب سالوادور آلنده به عنوان رئیسجمهوری در سال 1970 انجامید آثاری انقلابی تولید نمودند. نبرد شیلی محصول سال 1975 ساخته پاتریشیو گازمن با اشارههایی به رویدادهای ماه آخر دولت آلنده میپرداخت.
«نبرد شیلی پس از سقوط آلنده بلافاصله به کوبا فرستاده شد و مراحل فنی چون تدوین آن طی شد.» [14]
به گفته مایکل چنن سینماگران شیلیایی درست مثل دیگر هنرمندان کشورهایی که به جنگ دست راستیها میافتاد، یا مجبور به مهاجرت شدند و یا اگر نتوانستند فرار کنند سر به نیست شدند. [15]
پس از دوازده سال تبعید میگوئل لیتین کارگردان برجسته شیلی که در زمان تبعید در اروپا زندگی کرد، مدتی برای تهیه فیلمی مخفیانه به وطن بازمیگردد. سال 1973 در زمان کودتای نظامی آگوستو پینوشه بر علیه دولت «اتحاد ملی» سالوادور آلنده، میگوئل لیتین از فیلمسازان نامی شیلی بود. در سال 1970 آلنده او را به سمت ریاست شیلی فیلم برگزید. ارگانی که فیلمسازان از طریق آن میکوشیدند نظریههای خود را در مورد فرهنگ مردمی/ قدرت مردمی به وسیله توسعه روشهای جدید تولید و پخش ترویج کنند. با وقوع کودتا، لیتین از کشور میگریزد و از آن پس در مکزیک و اسپانیا زندگی میکند. [16]
میگوئل لیتین فیلمساز مبارز شیلیایی در دیداری از نیویورک سال 1983 میگوید: «وطن هر کس همان جایی است که او به دنیا آمده، اما همچنین جائی است که هر کس دوستی دارد، جایی که بیعدالتی در آن حاکم است و میتوان با هنر خود به مقابله با آن برخاست.» [17]
تهاجمهای مختلف امپریالیستی به کشورهای در حال رشد آمریکای لاتین به نوعی تحقیر ملتهای بزرگ این قاره را به دنبال داشت در واقع واکنشهای متعدد کشورها از ابعاد سیاسی گرفته تا فرهنگی نوعی تعهد به مسائل انسانی در مقابل پیچیدگیها و رذالتهای رویکردهای سیاسی بود، برای مکزیک تهاجم به پاناما نوعی ظلم به خاک و ملیت محسوب میشد از این رو مقابله و مبارزه با آن دستمایه فیلمسازان شد. «پل لودک مکزیکی فیلمی به نام Dollar Mambo در سال 1993 ساخت که ماجرای این تهاجم نیروهای آمریکایی به پاناما را در سال 1989 بدون دیالوگ با تصویری از رقصی حزنانگیز به تصویر میکشید.» [18]
سینمای آرژانتین نیز دوران خاص مبارزه و جنبش را از سر گذرانده است. این سینما در اصل به اتکای مقاومتهای تشکیلاتی به تولید فیلم پس از کودتای نظامی سال 1966 دست زده است و این امر به دلیل قرار گرفتن آرژانتین در میان کشورهای واجد آزادیبخشی آمریکای لاتین است. سینماگران آرژانتینی چون فرناندو سولانس و اولتاویو جتینو تحت بیانیهای مخالفت خود را با سینمای هالیوودی و سینمای اصلاحطلب محافظهکار انتشار دادند که به جریان سومی اشاره میکرد که از دل یک سینمای آزادیبخش سربرمیآورد و با سیستم به مبارزه برمیخاست: «سینمای آرژانتین در دهه 60 به خاطر اختناق سیاسی در پستو مانده بود، ولی لزوم فعالیتهای سیاسی برای مقابله با رژیم با پایهگذاری گروه سینمای آزاد به رخ کشیده شد. این گروه بیپروا در سیاست، فیلم دوران کورهها را ساخت که کودتای نظامی سال 66 محدودیتهایی برای کار آنها ایجاد کرد که به اتکای مقاومتهای تشکیلاتی و با یاری اعضای جنبش پرونیست، این اثر فیلمبرداری شد.» [19]
رابرت استم دوران کورهها را فیلمی مبارزهجویانه که به سیستم به شدت حمله مینمود، خواند.
در سینمای برزیل یک نوع رابطه فرهنگی اجتماعی با جنبشهای متعارف و یک نوع سینمای خاص در دل جریان سینمای رایج مبتنی بر انگار پرسشهایی در باب چرایی و چگونگی استعمارزدگی قاره آمریکای جنوبی به چشم میخورد. فیلم «فرانسوی من چه خوشمزه بود» (1971) به کارگردانی پریرادوس سانتوس و مبارزه یک کوبایی علیه شیاطین (1971) ساخته تی . جی، آلئهآ اشاره کرد. در هر دوی این فیلمها شاهد رویکردی تجربی جهت حل مشکل حقیقتیابی تاریخی تهاجم و تسخیر آمریکای جنوبی توسط اروپاییها هستیم.
به طور کلی آنچه به سینمای آمریکای لاتین شهرت یافت سینمای مبارزه و تصویرگری از انقلاب بود. این روزها فاصله گرفتن از وقایع انقلاب در هر کشور از کشورهای آمریکای لاتین گرایش سینمای این قاره را به سوی موضوعات دیگر میبرد. تنها تحدید آمریکاست که شاید بتواند نوعی مقاومت ممتد برای کل کشورهای ضد آمریکایی و نوعی امتداد سینمایی مبارزه در این کشورها را با همه ظرایف هنری تصویرسازانهاش به دنیا عرضه کرد.

پاورقیها:
[1] ماهنامه فیلم، شماره 54 شهوریور 66، ص 74.
[2] خورخه سان خی نس، از بطن فرهنگ عوام، زبان نوینی ابداع خواهیم کرد، ماهنامه فیلم، شماره 54، ص76.
[3] خوان رامیرز، میراث سینمای نوین آمریکای لاتین، فارابی، شماره 58، ص 212.
[4] خوان رامیرز، فارابی، شمارهی 58، ص 212
[5] مایلک چنن، مقاله سینمای نوین آمریکای لاتین، نک: تاریخ تحلیلی سینمای جهان، پیشین، ص 872.
[6] ادواردو گالیانو، فارابی، شماره 58، ص 205.
[7] خوان رامیرز، فارابی، شمارهی 58، ص 213.
[8] جولیا لسژ، فارابی، شماره 58، ص 206.
[9] جان هس، فارابی، ش 58، ص 207.
[10]